خرید بک لینک
گفتم : هرکجا که باشم با من هستی ؟ گفتی : آره ... هستم گفتم : هرکجا ؟ گفتی : آره گفتم : هرکجا که باشم ؟ گفتی : هرجا تو باشی گفتم : حرفت ذخیره شد خندیدی و من با خودم گفتم : دنیا را آرام تر می بینم ، وقتی تو با منی &: به افتخار بیست و چهارم ِ تیر ماه ِ نود و پنچ &: آدمی که تو را در آرامشش غرق کند ، معجزه ای ست در روزگاری که خدا دوست ترت می دارد &: شروع با تو

برچسب: هرکجا هستم باشم, نویسنده: نیما جعفری تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 10:12

ده کیلومتر را در شش ساعت پیمودن ، با کوله ای سنگین ، تمام عضلات پا را رنجور کرده بود. سهیلا گفت : مسکن بخور مرتضی ادامه داد: تو کوله ت چی گذاشتی که انقدر سنگین شده مهدی گفت : من هم می خوام و مهدی دو تا مسکن با هم خورد سهیلا : تو هم بخورد من : نه خوبه همینطور چیزی نبود ، کمی درد کسی را نمی کشت ، سه نفر با هوای آن ارتفاع کنار نمی آمدند ، و به نوبت از سردرد و لب های سفید و چشم های خسته شان می گفتند من درون چادر ، کیسه ی خواب را پهن می کردم چیزی نبود ، دراز کشیدم ، پاهایم می گرفت و وا می شد ، میثم از بیرون چادر گفت : سجاد بیا شام هر حرکتی به پاهایم ، درد شدیدی را د

برچسب: در کوی نیکنامی ما را,در کوی نيک نامی ما را گذر ندادند,در کوی نیک نامی مارا گذر ندادن,در کوی نیک نامی ما را گذر,شعر در کوی نیک نامی, نویسنده: نیما جعفری تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 10:11

روی دامنه ی شانه های لرزانت به چه باور آمده ای ... ای دوست !!!؟ ، بگذار ببر درنده حال غم ، ما را، چون کودکان خویش به دندان گیرد چرخ زند در بستر شبی مخوف از نشیب خرناس هایش ، تلوتلو خوران ، مصاف داغناک تابستان را جلو بریم و در پاییز شوربختی ایوان باغی دور دست در قفای میلی شوم ، سرمای بی وقفه ی نیش ها را بخشیم ، هییی ببر بی حال و بی رمق جنگلی که تو را شاهنشهش نامید جز چند توبره ی ارزان از خیال های بسیار چیزی نخواهد بود

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 10:11

ساعت یک بامداد بود، روی تخته سنگ خمیده ای ، نشسته ، هد لامپ را خاموش ، در تاریکی و سکوت کوهستان و خیره به کهکشان راه شیری که خود را از جنوب تا قله ی زیبای تو ، رسانیده بود. گویی تمام جهان در تو پایان می یافت. صدای مردی از دور که با خود ترانه ای را زمزه می کرد ، دلیل بازگشت به چادر و غرق شدن در کیسه خواب شد. روز قبلش چند باری مینا گفت : من می ترسم تو چطور ؟ من هر بار جوابش دادم : نمی خوام بترسم حالا ، مینا درون کیسه خواب نارنجی رنگی ، میان من و آرمین خوابیده بود ، و من دلنگران ساعت سه و سی دقیقه ی بامداد ، کوهستان را پرسه می زدم. ، ساعت سه و سی دقیقه ی بامداد ، ما

برچسب: 5 شهریور امسال, نویسنده: نیما جعفری تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 10:11

تا تو برگردی

من چای را کنار قند

قند را کنار لب

لب را

به روی سرخی لبان تو

گذاشته ام

برچسب: دیدار,دیدار سیر گیتی,دیدار یار,دیدار دانشجویان با,دیدار رزاقی,دیدار دوست,دیدارک,دیدار به انگلیسی,دیدار با اردلان سرفراز,دیدار دانشجویان با رهبر, نویسنده: نیما جعفری تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 10:11

صفحه بندی